عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

77

شرف النبي ص ( فارسي )

از درختى ، راستى و درازى آن دو شاخ خوشش آمد . چون يار به نزديك او آمد گفت : مرا اين دو شاخ خوش آمد ، يكى ازين دو آنكه ترا خوش مىآيد اختيار كن . يار گفت : يا رسول اللّه ، تو اوليترى بدان . رسول گفت : بلى و لكن تو اختيار كن كه هر صاحبى را بپرسند از صاحب خود كه حق يك ديگر چگونه گزارده‌اند . ( 1 ) آورده‌اند كه رسول عليه السلام به كوچه‌اى از كوچه‌هاى انصار بگذشت . اقامت نماز بگفتند از مسجدى . در رفت و نماز كرد و مردمان به دو اقتدا كردند . چون سلام باز داد در روى محراب پاره‌اى خيو ديد انداخته گفت : امام شما كدامست ؟ يكى از حاضران گفت : منم امام مسجد . رسول گفت : تو مسجد را باز نجوئى ، از اين خيو نمىبينى در محراب ، برو كه ترا از امامت مسجد معزول كردم . امام برخاست و آن خيو پاك كرد . بعد از مدتى رسول عليه السلم هم در آن كوچه بگذشت . اقامت شنيد در رفت و نماز كرد و بدان موضع نگريست كه آن وقت بر آنجا خيو ديده بود ، بوى خوش و خلوق بران اندوده . پرسيد كه اين كه كرد ؟ گفتند : زن امام مسجد ، چون حال معزولى شوهر بشنيد بيامد و اين موضع را بشست و به بوى خوش و خلوق بيندود . b 29 رسول عليه السلام شوهرش را طلب كرد و امامت به دو باز داد بدانچه زن كرده بود . ( 2 ) روايت كرده‌اند كه بعضى پيوستگان بو لهب بيامدند و به رسول عليه السلم شكايت كردند كه ما را در راهها مىرنجانند و در بازارها . پس رسول عليه السلم بر منبر رفت و گفت دشنام مدهيد مردگان را كه زندگان دلتنگ شوند . و آورده‌اند كه رسول عليه السلام چون عبد اللّه بن عباس از مادر بزاد ، آب دهان خود پاره‌اى در دهان او انداخت و گفت : اللهم فقه فى الدين و علمه التأويل . به بركت آب دهان رسول عليه السلم عبد اللّه بن عباس به درجت كمال رسيد در علم تفسير . و عايشه عبد اللّه بن الزبير را بياورد در طفلى ، رسول عليه السلم سه انگشت انگبين در دهان او نهاد ، و به خرما نيز كام كودكان